...

هر چند وقت یکبار که روزهاست جز صابر، افشین توی قاب عزا وخودم توی آینه ها، صورت آشنایی ندیده ام،شب که می خوابم آدم هایی دور در من بیدار می شوند و به دیدنم می آیند: دوستان دبیرستان... یا هم بازی های محله ی قدیمی. هم کلاسی های راهنمایی... و گاهی دبستان. 
ناهید -دوست جان جانی تمام ابتدایی- که درست یازده سال است ندیده امش والان باید بچه اش مدرسه برود. دخترعموم-ملیحه- که جز از این عید نوروز به آن عید نوروز، اتفاقی خانه ی پدرم یا خانه ی پدرش، نشده ببینمش. «بلور» از کلاس دوم راهنمایی که استخوان بندیش درشت تر هم شده و باز بغلم می زند و بین نیمکت های چرک و پوسیده می گرداندم...
حتی بعض هاشان که توی بیداری کلا از ذهنم پاک شده بودند، به وضوح می آیند، با خال کوچکی کنار دماغ یا کرک های سیاه و ریز روی پیشانی....
طوری لباس پوشیده اند که انگار همه خبر داشتند که قرار است بیایند. گاهی در مدرسه ی قدیمی جمع می شویم. گاهی در جنگلی که نمی دانم کجاست. خوب می بینمشان. بغلشان می کنم یکی یکی...می بوسمشان. می بویمشان. بهشان می گویم که چقدر دلم برایشان تنگ است... که چقدر خوشحالم از دیدنشان...بعضی هاشان بچه هاشان را هم با خودشان می آورند... یا از شوهرانشان برایم می گویند...
بعد من گاهی همانطور که دارم توی بغل یکیشان هق هق می کنم بیدار می شوم. توی جام می نشینم.چشمهایم خیس است و قلبم درست تا گلوگاهم بالا آمده است. آن وقت می فهمم که دوری طولانی شده است...
فردا صبح که صابر بیدار می شود بهش می گویم: «من باید یک سری برم اسدآباد» و او گوشی تلفن را بر می دارد و شماره «تعاونی میهن» را می گیرد...

...

«سخت»

یک کلمه است

که حرف زیادی ندارد

وقتی که می روی

و مرا چون حرفی تُخس

میان سطرهای روزها

سرگردان می کنی...

طاهره محمودی

...

روسری فیروزه ای پرستار، رنگ مرگ بود و مانتوی سبزِِ سیر رزیدنت بغلدستی اش. نگاه دزدکی پیرزن تخت کناری به درد که مرا می‌کشید.... و ناله‌های پیرمرد، مرگ بود. که به هیئت عزرائیل یا پسر جوانش، بالای سرش ایستاده بود...لحن زیر پرستار در جمله ی «چرا انقدر بی رگی؟» از گلوی مرگ می آمد ... پرده های قسمت اورژانس که تخت ها را از هم جدا می‌کرد و گلهاش گلهای پرده های خانه ی مادرم بود، رنگش همان، جنسش همان، و بی شباهت ترین چیز بود به پرده های خانه ی مادرم وقتی با دست‌های گوشتالو کنارشان می‌زند و زیر لب غرغر می‌کند که «چرا اینا رو میندازید؟ میخواید من رو خفه کنید؟!» شبیه مرگ بود... و سِرُم انگار قطره قطره مرگ را به رگهای من تزریق می کرد... میان اینهمه و میان نفس‌هایی که به سختی برمی آمد و مرا چون تخته پاره های قایقی با خودش برمی آورد و فرو می برد، تنها تو شکل مرگ نبودی! وقتی که هی نسخه به دست، سر بر میگرداندی تا شکستن قایق ات را در دست امواج خشمگین تماشا کنی...و چنان حیران نگاه میکردی که انگار چشمهات سراسیمه ی کسی بودند که تا برگشتن از داروخانه بتوانی مرا دستش بسپاری...
توی آن هیر و ویر که دختر بچه ی «فهرست شیندلر» هم با همان پالتوی قرمزش توی زمینه ی سیاه و سفید تخت ها و پرستارها بنا گذاشته بود به پرسه زدن، من مرگ را دیدم که در سینه‌ام تپیدن گرفت... در معده ام گره بست... و یقین داشتم که این سرم و داروها که هیچ... عرق تمام پونه های تمام جوبارهای چنار را هم اگر عمه مریم بگیرد به حالم افاقه‌ای نمی کند... و همینطور که معده‌ام را با تمام توان چنگ می زدم،مانده بودم توی کار خدا که انگار هوای ابری پاییز کلافه و کرختش کرده باشد، هیچ عجله‌ای نمیکرد. و این نفس لامصب هم درنمی آمد تا با چند وعده وعید که «اگر خوب بشوم ال و بل می‌کنم» راضیش کنم دست بجنباند...
حالا امروز انگار نه انگار که دیشب تا یک قدمی مرگ که عمرا بروم اما کشان کشان برده باشندم و انگار نه انگار که آن نگاههای حیران مال تو بوده باشد، بیدار شده ام. توی فیسبوک گشته ام. شیرینی خامه ای خورده ام.چت کرده ام. بساط پایان نامه را جلوم پهن کرده ام. توی کاسه ی سفالی یادگار ننه گرجی آب خورده‌ام .تست شخصیتی را که دوستی پیشنهاد داده بود، به ۷-۸ تا از دوستانم پیشنهاد داده ام. نارنگی پوست کنده ام و... خوشحال از اینکه دیشب نفسم درنیامد که وعده ای به خدا بدهم!

؟

هیچ‌وقت دلم نخواسته به عقب برگردم.به سرخوشیهای دبیرستان... به روزهای سبز چنار... به کودکی... یا به هر زمان خوب دیگری در گذشته. اما دیروز که داشتم کارتون سی دی ها را مرتب می‌کردم  چیز جالبی پیدا کردم: سی دی فیلم کوتاهی که ۷ سال پیش با دوستان دبیرستان برای مسابقه فیلم کوتاه ساخته بودیم! بعد از چشم در چشم شدن با این خاطره، شاید برای اولین بار آروز کردم حداقل برای چند ساعت برمی گشتم به گذشته...


زمستان بود، یک هندی کم کرایه کردیم و ۲-۳ روز توی گل و لای و برف و سرما، توی طبیعت امامزاده ی چنار، فیلمبرداری اش کردیم.رنج و مرارتی که ما برای گرفتن صحنه های این فیلم کشیدیم «کوین مک دونالد» برای «لمس خلا» نکشیده! یک گروه ۵ نفره بودیم.کلا هم خودکفا!:فیلمنامه را اشتراکی نوشتیم، کارگردان من بودم! صحرا فیلمبردار بود، راحله بازیگر... تازه تهیه کننده و عکاس هم داشتیم! 

چون مربی ادبیات کانونمان-آقای توحیدیان- یک فیلم کوتاه داشت به اسم «...» -سه نقطه- ما هم نهایت ابتکاری که به خرج دادیم این بود که برداشتیم اسم فیلممان را گذاشتیم «؟» -علامت سوال- !حالا انقدرها هم کشکی نبود! ما واقعاً تلاش کرده بودیم یک سؤال را مطرح کنیم توش.

اما عمق فاجعه که من تمام دیروز بعدازظهر توی خانه چرخیده ام، توی آشپزخانه چرخیده ام، توی راهرو چرخیده ام و با صدای بلند بهش خندیده ام اینکه برداشته‌ایم موسیقی «زبیگنیف پرایزنر» را که برای سه گانه ی «آبی، قرمز، سفید» کیشلوفسکی ساخته، (یا به قول صابر «کِشلوفسکی»! چون معتقد است فیلم هاش را زیادی کش می دهد!) گذاشته‌ایم روی این فیلم! شک ندارم اگر کیشلوفسکی روحش هم از این قضیه خبردار می‌شد، خروارها خاک را پس می زد، بلند می شد می‌رفت دست پرایزنر را می‌گرفت و در ملا عام  دست به یک خودکشی تمیز دو نفره می زدند!


بالاخره فیلم رفت مسابقه و توی شهرستان اول شد. یک بن خرید کالا هم جایزه گرفتیم که سهم هر نفرمان ازش  افتاد ۲۰۰۰ تومن. بن راکه گرفتیم مستقیم رفتیم فروشگاه فرهنگیان و دادیمش شامپو وخمیردندان و دستمال توالت! تعجب نکنید آن وقت‌ها هنوز با ده هزار تومان خیلی چیزها می‌شد خرید. تا یک ماه، از نظر لوازم بهداشتی توی خوابگاه تأمین بودیم!

از آن به بعد دبیر خوب ادبیاتمان -آقای صفایی -صدامان می‌کرد اسپیلبرگ! یک هفته‌ای هم که دنبال کارهای فیلم بودیم برای حفظ شان اسپیلبرگ بودنمان، از شرکت توی کلاس‌های ادبیات و تاریخ ادبیات و دستور زبان و آرایه معافمان کرد...  

تا مدتها  با شور و شوق،اطلاعات و ایده‌های جدید دور هم جمع می شدیم.عزم کرده بودیم ادامه بدهیم اما چون آن وقت خیر سرمان پیش دانشگاهی بودیم، تصمیم گرفتیم بگذاریم بعد از کنکور. حالا کل وقتی که خود من برای کنکور درس خواندم را جمع کنی طوری که یک اپسیلونش هم در نرود، به دو هفته هم نرسید! بچه‌های دیگر هم که کلاً ماندند سال دوم. اما فکر می‌کنم اگر کنکور لعنتی نبود الان هم من و دوستانم را یک چیزی وصل کرده بود به هم و زندگی موفق نمی شد اینهمه از هم پرت و جدامان کند و هم اگر آنطور که آقای صفایی دلش می‌خواست اسپیلبرگ هم نمی‌شدیم، با آن همه انرژی، تا حالا حداقل ده نمکی ای چیزی شده بودیم!



بچه ها ما چند نفر به روز شد! 

با عنوان تهوع آور «رسوب»!

تنهایی های طویل و عریض...، عصبانیت های به زنجیر کشیده شده...، اعلام نتایج شورای چنار... میل به خواب معلول بیزاری از بیداری!...،جواب ندادن پریسا به اس ام اس ات... سهم آسمان تو از لای پرده های ریلی...

چمدان بسته و آماده گوشه ی اتاق. بی شوقی برای رفتن، بی توانی برای ماندن...

سر هم کردن شام با یک شویدپلو- ماست ساده. مثل همه ی روزهای بی حوصلگی

دراز کشیدن و غلتیدن میان کارهایی که روی زمین مانده است

آرزوی تمام شدن خرداد، ترس از رسیدن تیر...

با اینهمه تلاش می کنم به چیزهای خوب فکر کنم اما مثل فیلم های تخیلی وسطهاش دلم را می زند. من هیچوقت فیلم های تخیلی را دوست نداشته ام. رویاها را هم. من زیادی دچار مرض باور کردن ام. بین چیزهای زیبا فقط آنهایی را دوست دارم که باور کردنی اند و همین است که چیزهای خیلی کمی برایم مانده که دوست داشته باشم.

روزهاست یکجور حس تهوع یقه ام کرده است. تهوع از همه چیز. شاید بهتر است بلند شوم و چیزی بخورم...اما هر خوراکی که توی خانه است دلم را به هم می زند... سعی می کنم به خوشمزه ترین چیزهای دنیا فکر کنم: کباب برگ هایی که بابا توی رستوران دور میدان امام همدان بهمان می داد...«ترشیکه هایی» که با سعیده و فوزیه می چیدیم، انگورهایی که با صابر توی آب خنک چشمه «آلی بی» شستیم و خوردیم، شلیل های باغهای جنت آباد، بستنی قیفی های ۱۰ تومانی توی کوچه های چنار...

گاهی میبینم خودم را که بیشتر از اینکه شبیه خودم باشم شبیه یک بستر رود خشکیده ام. پر از گل و لای، لجن، پر از رسوب...

می بینم کوچه های چنار، روزهای دور، حس خوشبختی جاری در درونم،آب خنک چشمه الی بی را که رسوب کرده اند توی زندگیم...

گریه هایی که رسوب کرده اند توی حنجره ام و اگر کمی دیگر طول بکشند هیچ بعید نیست که روزی در حین پوست کندن سیب زمینی یا خرد کردن شوید کارد آشپزخانه را بردارم و راهی برای خارج شدنشان باز کنم...

دلتنگی ها، تشویش ها، کمبودها و کلافگی هایی که رسوب کرده اند به دیواره های ذهنم و چنان تنگش کرده اند که دیگر جای جولان هر چیزی نمی شود. برای همین مدام باید دست به انتخاب بزنم. که مثلا وقتی پشت پنجره ایستاده ام به بارانی  فکر کنم که زده است به سرش و دارد آسمان را به زمین می دوزد یا به لکه های روی شیشه که همین فردا پس فردا باید پاکشان کنم



روزها، سطرها

داشتیم با مجسمه ی خاقانی سر این که برای یک پارک دو مجسمه زیاد است و یکی باید راهش را بکشد و...به نتیجه می رسیدیم که  پسری با موی بلند و ریش پروفسوری آمد داخل پارک و ساق های باریک ساپورت پوشی هم دنبالش. پسر در اولین تلاقی نگاهمان، چشمکی به من زد و بعد هم انگار که هیچ کار عجیبی نکرده باشد و همه چیز را طبق روال عادی اش پیش برده باشد می رود یک نیمکت بین زن ها می گیرد می نشیند و ساق های ساپورت پوش هم دنبالش.

چشمک پسر مثل دستی بود که از یک خواب خوب بیدارت می کند و  تو دوست داری با شدت پسش بزنی و برگردی به خوابت اما کار از کار گذشته و بیدار شده ای.

چند لحظه نمی گذرد که گله ی ابرها انگار که از چیزی رم کرده باشند می چپند توی آسمان پارک. تو خیلی زود از فکر اینکه با ابرها هم وارد مذاکره بشوی که "برای این یک وجب آسمان یک تکه ابر کافی بود و..."منصرف می شوی و قلمروت را تسلیمشان می کنی و میزنی به پیاده رو.

وقتی شروع به سقوط می کنی همینطور است.همه چیز دست به دست هم می دهد تا به قعر و قعرتر کشیده بشوی. - وقتی  که قرار نیست هیچ سطری را فتح کنی... - حالا می خواهد شروع فصل لوبیا و باقالی و نخود سبز باشد و هی پاک کردن و شستن و فریز کردن و پاک کردن و شستن و فریز کردن، یا خرداد که اینطور سرد از راه می رسد و تا بخواهی خودت را به خلوتی برسانی،دستان  سرما هلت می دهد به پیاده روها...

هر روز از خانه بیرون می زنم و کیلومترها پیاده میروم ... تا شاید چیزهایی در درونم بشکند، چیزهایی فرو بریزد. پیاده روی های طولانی شاید این مرگی که در من است فرسوده شود... اما هر روز من فرسوده تر به خانه برمی گردم و کفش های 48 هزار تومانی ام را که توی جاکفشی جفت می کنم 48 هزار آه از نهادم بلند می شود... اما این مرگی که در من است هر روز نیرومندتر می شود. انگار هیولایی است که از صورت قشنگ پسربچه ی توی پیاده رو تغذیه می کند، از عطر چای و شاهسپرم پارک خاقانی، از دانه های درشت این باران.

هر روز از خانه بیرون می زنم و به خیابان ها پناهنده می شوم اما دلتنگی هم با من به خیابان می آید و به ویترین مغازه ها زل می زند، با من به خانه برمی گردد،  سمبوسه گاز می زند ، خودش را در آینه نگاه می کند، با من میخوابد و هر صبح دوباره در من آغاز می شود...

حالا هر روز که به پایان می رسد انگار که از میدان جنگ برگشته باشی، خسته ای و غبارآلود. زخم هایی برداشته ای و زخم هایی زده ای. اما زیاد نمیگذرد که فردای فراموشکار همه چیز را نادیده خواهد گرفت. و تو و روزهایت که رج به رج از دلتنگی بافته شده اید برابرمی شوید با بقیه.

حالا  در نیمه های خرداد ایستاده ای پا در کفش دلتنگی -که هر چه میدوی فرسوده نمی شود- ، توی پارک دنج تنهایی -که دیگر نیاز نیست سر قلمروت با هیچ مجسمه ی دیگری بحث کنی-، با امید- که صورت پسربچه ی قشنگ توی پیاده رو را دارد- ، با حس تهوع بعد از هر سطر، حس تهوع بعد از هر خیابان...


من سرد شدم

آنقدر که پرندگان

از کلماتم کوچ کردند...



گروس عبدالملکیان

آنطرف در قرینه ها اما... تو پلنگی و من پر از ماهم

هی! تو که می روی شکار ماه! آب داری؟ پتو متو داری؟!


(حاج رستم بیگلو)

من ماندم و شعر و خط خطی بعد از تو                             تنها و غریب و پاپتی بعد از تو

شیری که درون سینه ام می غرید                                  حالا شده شیر پاکتی بعد از تو...



(مرتضی خدمتی)

سخت بالا برویِ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند.........



«کاظم بهمنی»

...

در گوشه این اتاق تاریک                      یک باغ نشسته است بیدار

از دوست ندیده جز مذلت                  از غیر کشیده رنج بسیار

در ریشه هر گیاه سبزش                   انبوه کسالت است و دیوار

بر بام بلند ابرهایش                             خورشید نمی شود پدیدار

هر ثانیه اش هزار سال است             در فاصله نگاه و دیدار

این باغ منم که خسته از خویش           در خویش خزیده ام دو صد بار

عشق است که می دهد خزانم             عشق است که می کند گرفتار

«فریدون فرخزاد»

به یادش...

تو که با خودت خبر بد به خانه نمی آوردی عزیزم؟!! آن «چرتیک»* ها را بده به من... بلند شو باید جمعش کنیم... هر چه هم که این صفحات را پرسه بزنی،دیگر فایده ای ندارد...هر چه هم که گلهای حاشیه ی ستون شعر را با کاسه ی چشمهات آب بدهی، سبز شدنی نیستند...هرچه هم برویم جی تاک و من و تو از این ور گریه کنیم و «منصور» و «بهنام» از آن ور... هر چند بار دیگر هم که با امید زنگ بزنی «بیمارستان قائم» اسدآباد و حالش را بپرسی؛ پرستار همین جواب را بهت می دهد: «افشین تمام کرده است...»

ما از قدیمی های این جمع نبودیم، ورود آنها به زندگیمان هدیه ی خدا بود و چه کسی باور می کند که ما تنها به همین هدیه پشتمان قرص است؟! کدامشان باور می کنند که از ستونهای زندگی تو و منند و وقتی یکیشان اینطور فرو می ریزد...؟! چه کسی باورش می شود که چقدر برایمان مهمند؟! کاش به افشین گفته بودیم که وجودش چقدر به لحظه هایمان معنا داد...کاش دانسته باشد که چقدر دوستش داشته ایم...

یادم که نمی رود، دستم توی دستهای بزرگت بود که اولین قدم را گذاشتیم توی کوچه های چرتیک بعد همان جا میخکوب شدیم و نگران، زل زدیم به چشم هایی که از لای پرده ها می پاییدندمان. افشین از اولین پنجره هایی بود که به رویمان باز شد و دستی که به دوستی برایمان تکان داده شد... بعد آمد و کنارمان قدم برداشت... می پاییدمان که زمین نخوریم... به بن بست نرسیم... تند نرویم.... و دستی شدکه تکانمان داد. آرام آرام دست دیگران را گرفت و آورد توی راهمان. دیگرانی که بعدها شدند همه کسمان.

امروز بود که خبرش را به خانه آوردی... درست امروز بعدازظهر... حتی اگر می دانستم چندمین روز از روزهای خداست، تاریخش را هم یادت می آوردم... چرا که باید باور کنیم نازنینم... باید بپذیریم تا بتوانیم پنج شنبه پا بگذاریم به چنار**. چناری خالی از او!

اما فردا افشین برمی گردد چنار. شاید روی شانه های منصور... شاید بهنام زیر تابوتش را بگیرد... بی شک اشک های مرتضی راهی اش می کنند تا توی خاکی آرام بگیرد که همین بیست و چند سال فرصتی را هم که داشت، جنگید برای سبز شدن آن . اما من نگرانش هستم صابر... نگرانم که آنجا هم آرام نگیرد... که دغدغه هاش را با خودش برده باشد... که برای تاخیر چرتیک... برای غلط های تایپی صفحه شعر... برای تندروی های ما... اخم کند، قهر کند، اس ام اس هایمان را جواب ندهد... تهدیدمان کند که می رود...

بخوان عزیزم... برای چهارمین و پنجمین بار غزلش را بخوان اگر آرامت می کند...بیتهاش را گریه کن... نگران من هم نباش که پلک هام از هم باز نمی شوند.امروز 2 ساعتی شاید مانده بود که آن موتوری سبز بشود جلویش...2 ساعتی مانده بود که افشین تصمیم بگیرد با تمام توان فرمان را بپیچد و از جاده بزند بیرون... 2 ساعتی مانده بود که باز به نفع دیگران بکشد کنار... من از مطب دکتر الهی آمدم. دز «سرترالین» ام را برد بالا... خدا خوب بلد است پازل بچیند.نه؟!

نگاههای غمگینت را به من ندوز. عمقش را میدانم... من هم حفره ای به همان عمق در قلبم دارم... گوشی ات را زمین بگذار عزیزم. به کدام افشین می خواهی اس ام اس بدهی؟! « افشین تمام کرده است...» . از همین بعد از ظهر لعنتی تا حالا، چند نفر این خبر را بهمان داده اند؟! باید این را باور کنیم تا پنج شنبه دوش به دوش دوستانی که یادگار او هستند - منصور، بهنام، مرتضی، شهرام، مجتبی، محسن و...- برویم سر خاکش و با او دوباره پیمان ببندیم! با افشینی که دیگر نمی بینیمش و دلتنگی 3 ماهه ی تو و من برایش، ابدی میشود... با افشینی که تمام کرده است اما تمام نشده است!

و به هم تکیه کنیم و بلند شویم و هر کاری را بکنیم که می توانست خوشحالش کند...  قول بدهیم که دیگر داغ نکنیم..چه می دانم،. تند نرویم... «هیچ کدام از مردممان را از خودمان نرنجانیم»...او همین را می خواست نه؟!

حتی اگر کاغذ از اشکهایمان خیس شد بنویسیم. تا «چرتیک به هر قیمتی شده همیشه بماند». همیشه دغدغه اش همین بود. نه؟!

و از فردا باید با چناری خالی از او بسازیم ، با چنارستانی که لبخند افشین از لبهایش پاک شده است... با دوستانی با حفره هایی خالی در قلبشان ... با صفحه شعری که دیگر او نیست که مسئولش باشد...

و از فردا دیگر باید قناعت کنیم به عکسش که همین روزها قاب می شود روی دیوار خانه مان، به صدای ویولونش که چند روزی پیچید توی گوش خانه مان و تا همیشه ماند. به بیت هایش، به کتابی که همین اواخر به کوشش او ورق زدیم، به خاطرات حضورش در گوشه و کنار تبریز، به عطر حضورش در بنای یادبود سید جمال، به یادش...

یادش گرامی

.......................................................................................

* گاهنامه مردم چنار وابسته به موسسه فرهنگی اجتماعی چنارستان

** روستای زادگاه ما

« آن داغ ننگ خورده که می خندید                         بر طعنه های بیهده من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم                        اما دریغ و درد که زن بودم...»

«فروغ»


یک زن توی جامعه ی ما حتی اگر هم خیلی قوی باشد یا خیلی خوش شانس که بارها و بارها، توی خیابان، توی تاکسی، توی پارک یا هر جایی از جامعه ی لعنتیمان به این بیت های فروغ نرسیده باشد و باتمام سلول های وجودش درکش نکرده باشد؛ باز هم حتما هست یک جایی از زندگی اش که به این بیت ها می رسد...

......................................................................................................................................


تصویرهایی زیبا و دقیق از  دردها و دنیای زنان را من همیشه در حسرات می خوانم. وبلاگ دوست عزیزم خانم فاطمه کارگر.

باران با پاهای بلندش....

امروز تبریز را باران زیبا کرد.آمد و آنقدر مثل کولی ها پشت پنجره مان پای کوبید و هل کشید که جیغش نشست توی لایه های افسردگی من هم. زنجیرهای بی حوصلگی ام را کشیدم تا پای پنجره و پرده را کنار زدم.

باغچه را دیده ای وقت باران چه حالی می شود؟! قوره های ریز روی دار مو، شیرین شیرین می رقصند. غرش های باران چنگ می اندازد به سکوت خانه توی این روزهای امتحان، به صدای قرآن خواندن «حاجی» از خانه دیوار به دیوارمان، به صدای ویراژهای پسربچه ای از توی کوچه که توی این باران نمیدانم به مقصد کجا ماشین شده.... صورتم را می چسبانم به شیشه ی خنک و به این فکر می کنم که چقدر خوب است که هنوز «باران با پاهای بلندش راه کوچه مان را گم نکرده است»* و و ذوق می کنم که باران قدش بلندتر از ساختمان سه طبقه ای است که  تا به خودمان آمدیم سبز شد جلوی پنجره مان و سهم آسمانمان را کوچک کرد...

هر قطره بارانی که پاش به موزاییک های حیاط می رسد، بته ی خیالی درونم سبز می شود. اما حتی پیراهن سبز تنم هم به غلط نمی اندازدم. من هنوز باغچه نیستم... من یکی از دو تا یاکریم روی دیوارم که همه ی باران ها را مضطرب، از این دیوار به آن دیوار و از زیر این طاق به زیر آن طاق پناه برده ام...


.......................................................................................................

* چقدر لعنتی می شوم/ اگر/ مدادهایم را گم کرده باشم/ و اگر باران/ با پاهای بلندش/ راه کوچه را گم کرده باشد...   «محسن توحیدیان»



از توی همان چمن ها...

از توی چمن ها با احتیاط قدم برمی دارم تا گل های زرد زیر پام له نشوند. به این کار عادت ندارم. تمام کودکی و نوجوانی ام  را بی مهابا توی چمن ها راه رفته و دویده ام. ترسی نبود که روی گل ها راه بروم. گل های دیگری بود که جایش را بگیرد. اما اینجا که چنار نیست. باید احتیاط کنم.

توی چمن ها راه می روم و به این فکر می کنم که این روزها از دانشگاه نمی شود دل کند. در راهم به مجسمه ی شهریار لبخند می زنم که از وقتی آمده پشت کرده به مسافران بوفه و مسجد و نگران، زل زده به ساختمان نیمه کاره بدقواره ای که همین روزهاست تکمیل بشود و جلوی دیدش را خاکستری کند.زل زده و هی حرص می خورد . بی تفاوت به همه ی ما- هم زبانان و غیر هم زبانانش- که هر روز از کنارش می گذریم و به راه دین یا به راه دنیا می رویم! و ما بی تفاوت به او...

از این دو راهه راه همیشگی من مشخص است: بوفه! می روم و از دختره ی مسئول بوفه -که جدید آمده و هنوز بهش عادت نکرده ام - مثل همیشه کیک تاینی می گیرم و همینطور که توی راه گاز می زنم به سمیرا فکر می کنم که یک روز سر کلاسی بلند شده بود و بی خبر رفته بود بوفه برای من که صبحانه نخورده بودم تاینی خریده بود. لبخندی پخش می شود روی صورتم...

توی یک گوشه از چمن های اطراف دانشکده ولو می شوم. دفترچه چک نویسی را که الی بهم داده درمی آورم. به آرم روش « سردخانه میوه آذر سیب» نگاه می کنم و لبخند می زنم...

صفحه ی اولش بیت هایی از ناصر خسرو نوشته ام:

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا           گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

بر حال خویشتن چو دمی ژرف بنگرم     صفرا همی برآید از انده به سر مرا

ناصر خسر را دوست دارم. حالا هر چقدر هم که خودش داد بزند که شاعری نشد کار و زندگی و هر چه هم بگویند او شاعر نبوده، مبلغ اسماعیلیه بوده. درکش می کنم انگار... شاید اگر نیاز نبود او برای مکتبی که به آن اعتقاد داشت فعالیت و تبلیغ کند، شاعرتر می شد... شاعر بهتری می شد...

مشغول نوشتن که می شوم. گاهی صدای موتور حراستی ها حواسم را پرت می کند. گاهی هم رقص فواره ی کوچکی توی چمن های چند قدم آن طرف تر. به صابر پیام  می دهم : « اصلا عجله نکن. من جام خیلی خوبه... » روزهاست به این فکر می کنم که اینجا را دوست دارم.دانشگاه را می گویم. دلم می خواهد از دست گروه و کلاس ها خلاص شوم اما دانشگاه را دوست دارم.

یک وقتی فکر می کردم جایی که بییشتر از همه توی این شهر دوست دارم ارزان سرای «پرک» است. فروشگاه کوچکی در بازار که گهگاهی همینطوری هم شده سری به آن می زنم و من که اهل خرید نبودم همیشه با جیب های خالی و نایلکس های پر، ازش بیرون می آیم. بهانه ی خوبی است... بعد هم شاید پارک خاقانی که عصرهای دل انگیزی را در پاییز ها و بهارها در آنجا گذرانده ایم، من و صابر و فلاسک چایمان!

شاید هم عینالی که یک وقتی هر هفته ازش بالا می رفتیم و حالا هم گهگاهی. شاید هم خانه ی اولمان- زیر زمین شیک و تر تمیز و ۳۰ متری! با آدم های دوست داشتنی، توی خیابان «اره گر» تبریز که چند ماه اول ازدواجمان را آنجا گذراندیم...

اما حالا می دانم همیشه جایی که بیشتر از همه جا توی این شهر دوست داشته ام دانشگاه بوده...همین چمن هایش به آدم احترام می گذارند. بر خلاف آدم هایی که چند قدم آنطرف ترند، داخل دانشکده ادبیات، طبقه ها را که بالا بروی چهارمین طبقه می شود. البته اجازه ندارید از بالابر استفاده کنید. چون احتمالا شما نه «بار» هستید و نه «فرد پیر»!

حتی بعضی باغبان هایش هم به آدم حرمت می گذارند. یک وقت هایی که می بینند سخت فرو رفته ای توی یک تکه کاغذ و داری زور می زنی خودت را توی سطرهاش جا بدهی، یک وقت هایی که می بینند شده ای یکی از نت های آهنگی که گوش می کنی...می فهمند.... دلشان نمی آید از روی چمن ها بلندت کنند. هی این پا و آن پا می کنند و چمن های ان طرف تر را برای چندمین بار آب می دهند شاید تو خودت را به سطر آخر برسانی...

امسال که نه بچه ها هستند و نه کار کانکس، من خیلی روزها را ولوام توی این چمن ها. با دکلمه ی شاملو از شعرهای «بیکل» یا اهنگی از «کیتارو»، «لاچینی»... با کتابی... مجله ای... اما امروز، همین که نشستم توی این چمن ها، یاد روزی افتادم که مرتضی ملک محمدی آمده بود برای خداحافظی... برگه تسویه اش توی دستش بود و می گفت می خواهد آخرین جایی که می رود کتابخانه دانشکده باشد... جق هم داشت. من شک ندارم که کتابخانه هم بدون او احساس تنهایی می کند... آن روز من بودم. الهام بود. سمیرا بود. فرزانه هنوز بود! معصومه هنوز بود! توی همین چمن ها نشستیم دور هم. برای اولین و آخرین بار! روز سختی بود اما آخرین روز «ما چند نفر» نبود.

اینها را از توی چمن های دانشگاه می نویسم برای شما. شما که می دانم حتما هست یک گوشه ای ازش که هنوز لبخند به لبتان بیاورد...

صابر دارد می آید. باید بساطم را  جمع کنم. تند تند در صفحه ی اول دفتر چک نویسی که الی داده ، زیر شعر ناصرخسرو می نویسم:

« دیگر کژدم غربت آنقدرها جگرم را آزرده نمی کند. گذاشته امش کف دستم. سیاه و براق است. با دمی سر بالا و با شکوه. دارم نگاهش می کنم و بهش لبخند می زنم...»

پیراهن‌ام زخم می‌خواهد ای پاییز!

 

پیراهن‌ام زخم می‌خواهد ای پاییز!

بدرود اگر گفتم

در باد بود

بدرود اگر گفتم

در دود بود

 

پیراهن‌ام زخم می‌خواهد ای پاییز!

بی‌آن‌که گلو

از اعصاب آهن

سرخ کرده باشی

بی‌آن‌که یک دهلیز دیگر

به پرنده

مانده باشد

بی‌آن‌که اشتباه

سرنوشت را

دوباره به خانه آورده باشد

 

پیراهن‌ام زخم می‌خواهد ای پاییز!

بدرود

اگر گفتم

در باد بود

بدرود اگر گفتم

در دود بود...

                                                                                    « محسن توحیدیان »

هنوز در پستخانه را تخته نکرده اند

بهت گفته بودم که جز تو چیزی نمی خوام. زیر سایه درخت گردو که خوابم برده بود... وقتی دستمو برای چیدن گل « دوراغ» بردم لای بته های خاردارش و خونین و مالین بیرون آوردم... وقتی توی فلکه ی دانشگاه بارون گرفت و کفشم پر آب شد... آخرین باری که ننه گرجی من رو صدا کرد... همه ی اون وقتایی که فقط خودت می دونی و من... همیشه تو بودی. تو سایه ی درخت گردو بودی... تو روی بته گل دوراغ باغمون شکفتی... تو من رو بدون کاپشن توی فلکه دانشگاه گیر انداختی و خیسم کردی... تو آخرین باری که ننه گرجی صدام کرد، اشک شدی و دویدی توی چشام... حالا کجایی...؟ توی سطرهای مسخره ی این کتاب ها بخونمت؟ میشه توی هزاران چهره ی بدون لبخند و سرد که هر روز توی این شهر می بینم  ردی ازت پیدا کرد؟باور کنم که وقتی نشستم سر کلاس یه استاد مفنگی، ممکنه پشت پنجره پیدات بشه، دماغتو بچسبونی به شیشه و من رو تماشا کنی؟ بهت گفته بودم که جز تو چیزی نمیخوام...  تو حالا دور شدی... خیلی خب... من دور شدم... چی انتظار داشتی؟ از دختر تنبلی که میشینه تا ۴ صبح «نیکیتا» می بینه انتظار داشتی کماندو بشه و دنبالت بگرده؟ دختری که ستاره های این آسمون رو عقش می گیره حتی نیگا بندازه... که باغی برای رفتن نداره... و درست وقتی که دوستاش سراغ سطرهاش  رو می گیرن یه گله گرگ به مردمش حمله می کنن، کوچه های روستا پر از گرگ میشه... اون مجبوره چیزی سنگین تر از یه خودکار بیک برداره. با یه خودکار بیک که نمیشه با گرگ ها جنگید، میشه؟! تو که خودت همیشه با گرگا در جنگی  انصافا بگو میشه؟! دختری که حالا کابوس گرگ ها سطرهای اونن...

چی انتظار داری ازم؟ تو که  من رو از بچگی می شناسی... یادته که اون روز روی یخ های « دره» چقدر زمین خوردم و بلندم کردی؟ ضربان قلبمو یادته اون شب که بابا دیر از باغ برگشته بود؟ میدونم که همه چی خوب یادته.من همونم. تو که دیگه باور نمی کنی بزرگ شده باشم؟! من هنوزم تو نباشی دستامو «ها» کنی زمستونا یخ می زنم... اگه نیای توی راه وایسی و من رو از روی یخا بلند کنی، تا مدرسه هم نمی تونم برم...

خانوم مهبد هم اشتباه کرد. اونقدرام که می گفتن توی کارش خبره نبود... من هیچیم نیست من فقط تو رو از دست دادم...

تو نیستی و منم و دلتنگی هایی که کمتر با کسی ازشون حرف میزنم. می دونم که اونا بزرگترشو دارن . اما سخته که روزهای زیادی رو برای بقیه گوش باشی  اما یه روز، یه ساعت، یا حتی یه دیقه که احتیاج داری یکی تو روبشنوه، کسی نباشه... و توکه اون لحظه سخت خودت رو راضی کردی تا بعد از روزها سرت رو به شونه ای آشنا حواله بدی- آشنایی که فقط برای ۴-۵ دیقه شونه ی تو بشه، گوش تو بشه و برای دقایقی فقط تو روبشنوه - ایمان میاری که اون، که همه بزرگترشو دارن و حتی دقایقی برای شنیدن دردهای تو فرصت نیست... می دونم اینا نشانه های توان... داری سعی می کنی من رو برگردونی به خودت.اما من دیگه نمی تونم بدون تو قدم از قدم بردارم...لطفا بیا دنبالم. می خوام " برگردم بهت مثل گنجشکی که درختشو پیدا می کنه". بیا دنبالم...می دونی که  کجا پیدام کنی...؟

...

آه دورم باد

رنگ و نیرنگ بهاران و شفای باران

بانگ گوش آزار سگ های آبادیشان دورم باد

تاج نورانی بی بارانی

بر سر تشنگی وحشی مغرورم باد


منوچهر آتشی

کمره کرّه  م کرّم یا تو؟

شبانگاه که ورودش را انتظار می کشم
زندگی انگار به نخی بند است
چه ارجی دارد افتخار، جوانی، آزادی
آن دم که آن گرامی با نی لبک پدیدار می شود...*


رویای ک
ودکی ام فقط به بلندای « کمره زرده » بود. صخره ی سنگی زردرنگ و بلندی که مردم می گفتند آشیانه ی عقاب هاست و اگر بتوانی رویش بایستی و بلند بلند ازش بپرسی: « کمره کرّه  م کرّم یا تو؟» ** جوابت را می دهد.
بچه ها را جمع کردم و به بهای یک روز پیاده روی- از رویای کودکی ام صعود کردم.  آن وقت ها همه چیز آسان بود: همزیستی رویاهای من با عقاب ها، نقل قهقهه ها در قندان بهاری که در راه است، چکمه های سبز من بر سپیده ی زمستان...
خواهرم امشب زنگ زده بود خبر برف را بدهد! برفی که دارد 700  کیلومتر آنورتر کوچه های چنار را می پوشاند و گنبد امام زاده را. موهای مادرم را توی
پنجاه و سومین« نوروز ماه» زندگی اش و دستکش های رنگارنگ سها را.

از کمره زرده که آمدیم پایین، دامن هامان را که از چای کوهی پر کردیم، جای انگشت های سرخ آفتاب که از گونه هامان رفت، دیگر هر چه گوش کردم صدای بلند شدن عقاب ها را از آشیانه شان نشنیدم. کمره زرده لابد این را می دانست که  وقتی بلند بلند ازش پرسیدم: « کمره کرّه م کرّم یا تو؟»* به فریاد جواب داد: « تو! تو!»

عقاب ها که از آشیانه شان بلند می شوند... صداش مثل تیزی همه چیز را می برّد: مسافتی را که آمده ای و باید برگردی ، لقمه های تخم مرغ آب پز با نوشابه که بچه ها می گفتند مزه ی – ن  می دهد! ، ترس کودکانه ات را از اینکه عقاب ها با خرگوش اشتباهت بگیرند...

نمی دانم این روزها صدای بلند شدن عقاب هاست یا نفس های تو، پیچیده و همه چیز را مثل تیزی می برّد. صداش انگار که « الی » است قیچی می اندازد به پارچه ای نو تا لباسی رویایی بدوزد...

مسیری که آمده ام و باید بروم... هرچه لقمه که در سفره داشته ایم و نداشته ایم... جای چنگال های هر چه عقاب است بر تن روحم... بریده می شوند و حالا منم که  « در چشمان تو گرد آمده ام.»** . گنجشکان پر گوی بوسه هات بر شاخ و برگ هام می نشینند و « نان طعمش را باز می یابد»*** . در آشیانه ی بازوانت که هستم هر چه عقاب از آشیانه شان بلند می شوند...

به قامت رویاهای بزرگسالی ام نگاه می کنم. از همه شان هم که صعود کنم دلم چه می خواهد جز شنیدن صدای بلند شدن عقابی؟!

روزهایی است که دیگر برای برف هایی که موهای مادر و صورت بابا را می پوشاند گریه نمی کنم. انگار کن بچه ای است که دست گیرش شده با این برف ها هر چه آدم برفی قشنگ است توی دنیا می شود ساخت! اصلا انگار برفی است که چند روزی می نشیند روی کاج ها...

دیگر نمی ترسم از اینکه « فوقش یک معلم از آب دربیایم»! *****که سطرهام تا همیشه کوچک بمانند. دیگر فکر اینکه تا هستم نتوانم غصه ای از سفره ی مردمم بردارم تا حد مرگ نمی ترساندم.  همین حالا اگر خدا اشاره کند، کوله ی سفرم را بسته ام!

این روزها تصور می کنم که از همه ی رویاهام هم که صعود کرده باشم. چند سال بعد توی همچین شبی که 700 کیلومتر آنورتر برفی یکریز  ،من و تو را فتح می کند، شاید تنها چیزی که دلم می خواهد این است که پس از سفری طولانی، در کنار تو لنگر گیرم، بادبان برکشم... پس همین حالا - حتی اگر دقایقی دوام بیاورد -   پاروهایم را زمین می گذارم

..............................................................................................................*  *آنا اخماتوا

**ای صخره ی کر، آیا من کر و ناشنوا هستم یا تو؟

*** از هنگام تولدم تا کنون پیوسته در حال سقوط بوده ام/ در خود سقوط می کنم بی آنکه به ته برسم/ مرا در چشمانت گرد آور         اکتاویو پاز

****دوست داشتن جنگیدن است / اگر دو نفر همدیگر را ببوسند جهان تغییر می کند/ آرزوها برآورده می شوند / اندیشه ها جمعیت می یابند / جهان واقعی و محسوس می شود / شراب شراب می شود / نان طعمش را باز می یابد / آب آب می شود...        اکتاویو پاز

*****« اگر می رفتی به دانشکده ی ادبیات فکر می کنی چه از آب در می آمدی؟ فوقش یک معلم! آنوقت چه؟ حال آنکه حقوق ممکن است به دردت بخورد...بتوانی نانی دربیاوری »       صادق هدایت

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم!


وقتی ساعت 6 صبح ، پیام مرتضی ملک محمدی  روی گوشیم دیدم که : « جدایی نادر از سیمین اسکار برد » اولش باورم نشد. شاید ما ایرانی ها قانع تر از اینها شدیم که روزمون رو با همچین خبر خوشی شروع کنیم! ایرج گرگین خیلی حرف قشنگی زد که می گفت  « همه ترسم از اینه که این اوضاع نا مناسب اقتصادی و سیاسی و... باعث بشه که ما حقیر و کوچیک بار بیایم» . و چقدر ترس به جایی بود که هر روز داره به حقیقت می پیونده...

پیام رو که خوندم تنها جوابی که تونستم بدم این بود که: « راست میگی تو رو خدا؟! » با خودم گفتم مگه میشه  ساعت 5 و 6 صبح همچین شوخی ای بکنه؟ و این فکر تسلام داد. و طولی نکشید که  هیجان صابر خیالمو راحت کرد : « طاهره، طاهره پاشو اسکارو گرفته فرهادی ». بدون اینکه چشامو باز کنم لبخندی پهن شد روی صورتم - اتفاقی که این روزها برای مردم ما خیلی راحت اتفاق نمی افته! – بعد با لذت و آرامش سرم رو غرق کردم توی بالشم و همه ی کابوسها همونجا متوقف شد. امروز صبح بر خلاف خیلی صبح های دیگه با شوق بلند شدم و روزم رو شروع کردم. بهانه ای بالاتر از نوشتن دلمشغولیهای کوچیک روزانه و شخصی پیدا کردم برای اینکه بعد از روزها وبمو آپ کنم. امروز خیلی از ایرانی ها – البته اون دسته ای که مثل کبک سرشون توی برف دنیای کوچیک خودشون نیست – یکبار دیگه احساس کردن هنوز بهانه هایی هست که می تونن سرشون رو بالا بگیرن. امروز همه جا حرف از اصغر فرهادی بود . کسی که من از وقتی خیلی قابل احترام دیدمش که در مصاحبه ای بعد از شکار گله خرس های جشنواره برلین، متواضعانه  می گفت: « جایزه فقط مال همون شبیه که می گیریش. بعدش باید بذاریش یه گوشه و فراموشش کنی و نذاری روت تاثیر بذاره و...»

حتی تلویزیون هم که خبر جایزه گلدن گلوپش رو اعلام نکرده بود!امروز نتونست این افتخار فرهادی رو نادیده بگیره و ما که تلویزیون نمی بینیم اما میگن آخر اخبار و حتی بعد از برنامه هواشناسی! خبرش رو پخش کرده. امروز همه جا حرف از اصغر فرهادی بود. اصغر بزرگی که آروم و بی ادعا بالا رفت ( و من این آروم و بی ادعایی اش رو خیلی ارزشمندتر از اون بالا رفتن می دونم) تا فقط اون یه سکو رو به دست بیاره. جایی که همه بتونن صداشو بشنون تا روش بایسته و برای دنیا از مردمش حرف بزنه. تا یک تنه با جثه کوچیکش در برابر لشکری که آبروی ایرانی رو به باد میدن بایسته و برای احیای آبروی ملت ایرانی بجنگه! شاید سطرهام زیادی احساساتی شده باشن اما به قول خودش ما شادیم و این فقط به خاطر یه جایزه یا یه فیلمساز نیست. سرزمین کهن ما – این روزها- سرزمین جنگ های نا برابره. عینهو دشت کربلاس! گروه کوچیکی برای دفاع از آزادگی در برابر لشگر عظیمی از جور می جنگن و به خاک و خون کشیده میشن. و ما امروز شادیم چون بوی خون نمی شنویم. ما شادیم چون خدا گاهی به وعده اش عمل میکنه و گروه قلیلی بر لشگری عظیم پیروز میشن. ما شادیم.

گرزمان...

گرشاسب گفت: « ای اورمزد! زندگانی برین را که همان "گرزمان" است، به من ارزانی دار. زیرا من "گندرو" را که به یک اوبارش، دوازده ده را می اوباشت،فرو کشته ام. آنگاه که در میانه ی دندانهای گندرو نگریستم، آدمیانی مرده را دیدم که از دندانهای او آویخته بودند.

 او ریش مرا در چنگ گرفت، مرا سوی دریا فرا کشید. در دریا نه روز و نه شب با هم نبرد آزمودیم. پس از آن، من بر گندرو برتری یافتم. بی درنگ، گندرو را از پای فرو گرفتم. او را تا به سر از پوست برآوردم و با آن پوست ،دستان و پاهای گندرو را فرو بستم. او را به کرانه ی دریا فرا کشیدم. سپس او را به "اخرورک" سپردم. آنگاه پانزده اسب را کشتم و فروخوردم و در پناه اسبان آرمیدم. سپس گندرو دوستم - اخرورک- را فرو کشید، زنم را فرو کشید، پدرم را و مادرم را فرو کشید...

مردمان، یکسره، آمدند تا از خوابم برانگیزند. از خواب برخاستم. به هر گام،  هزار پی را بر می جهیدم، در هر جایی که به هنگام این جهش ها، پای من به استواری نهاده می شد، آتش آنجای را فرو می گرفت. به دریا باز رسیدم، آن کسان را بازآوردم. گندرو را فرو گرفتم و او را کشتم. اگر او را نکشته بودم، اهریمن و سالار و خداوندگار آفریدگان تو می توانست شد...  »

افسانه ی گرشاسب...

خدا

      امروز

               جواب تمام خواهش های کودکی ام را

                                       برای داشتن یک ستاره

                                                                       داد

                              ***

خدایا ممنونم

من ستاره دار شدم!

 

 صابر مرسلی

"همکاری حروف سربی بیهوده است..."

« یکی
از دریچه ی ممنوع خانه
 بر آن تل خشک خاک نظر کن
آه اگر امید می داشتی
آن خشکسار
کنون اینگونه
از باغ و بهار

بی برگ نبود »


دیروز که داشتم تف و لعنت می کردم این روزهایی را که « سنگی شده اند بر گرده ام و می کشمشان تا شب های سوت و کورم»* ، شاملو باز کردم.شعر بالا آمد.
عادتم شده که  علاوه بر حافظ، گاهی شاملو هم باز می کنم و گاهی فروغ. همین پارسال که مردمم با بیل و سنگ به جان هم افتاده بودند و سر هم را شکاف می دادند و دست و بال هم را غرق خون می کردند، شاملو باز کردم:
من محکوم ِ شکنجه یی مضاعف ام :
این چنین زیستن ،
و این چنین
           در میان شما زیستن
             با شما زیستن
که دیری دوستارتان بوده ام .
 
...
دیدم آنان را بی شماران ،
و انگیزه های عداوتشان چندان ابلهانه بود
که مردگان عرصه ی جنگ را
از خنده
بی تاب می کرد ؛
و رسم و راه کینه جویی شان چندان دور از مردی
و مردمی بود
که لعنت ابلیس را

بر می انگیخت...


 پاک چرت و پرت می نویسم... خب اینجا را هم اشغال کرده ام که خودم را از این چرت و پرت ها سبک کنم لابد. همین است که چند وقت پیش به سرم زده بود بردارم توی وب بنویسم: « شاید اینجا حقیرترین کلمه ها و ناشیانه ترین سطرهای عمر ادبیتان را بخوانید. متاسفم اگر به تریج قبای کسی بر می خورد! چرا که این ها سطرهای منند. سطرهای من مانده اند. چون من هرگز در فکر ایجادی نبوده ام و هیچ حوصله اش را هم نداشته ام » بالاخص این روزها که باید با خودم کلنجار بروم که بلند شوم یک لیوان آب بخورم، بعد کلنجار بروم که لیوان را بردارم و کلنجار بروم که ناهار بپزم و لقمه بردارم و بخوابم و... تلاش مذبوحانه ای تا شاید عادت های زنده بودن از سرم نپرد...
وگرنه من همان مانده ام. و چنان همان مانده ام و جم نخورده ام که هیچ مردابی شاید نمانده باشد.اگرچه چیزهای دیگر بدجور جم خوردند...: تا روی آن صندلی های کوچک رنگی نشسته بودیم، کلمه ها چه حرمتی داشتند  اما همین که از روی آنها بلند شدیم یکهو همه چیز رنگش پرید و ما که روزها و روزها، خودمان را سطر سطر هدر می دادیم تا لایق ستاره ها بشویم حالا سزاوار ابرهای تیره ایم.
اما من که جم نخورده ام، پاهایم هنوز چکمه های سبز گلی ام را خوب یادشان است و هنوز به خیال آن روزها، توی کفش هایم یخ می زنند.
انگار هنوز ایستاده ام به تماشای همسایه مان- عمه پری خدابیامرز- که به چه دلخوشی سطل به دست می رفت طویله برای شیر دوشیدن و همین که سطل می آمد پر شود، گاو بی انصاف با لگدی  پخش زمینش می کرد و عمه پری دست خالی و سرخورده بر می گشت.
من هنوز جم نخورده ام فقط در احاطه ی خیلی چیزهایی ام که دلم نمی خواهد باشم اما باید باشم.و آنقدر از خودم می دانم که نیازی نیست کسی نگران سطرهایم بشود. آنقدر از خودم می دانم که چه روزها جرات نکرده ام خودم را توی آینه تماشا کنم. آنقدر از خودم می دانم که آدمش نیستم که راحت از آدم ها بگذرم. به راحتی گذشتن از یک دالان...
*****
اشک که می دود به چشم هایی که دکتر گریه را براشان ممنوع کرده و شب بیداری را ازشان قدغن کرده،  روزهای آبی که بلند - بلند  لورکا می خوانند-دور می شوند. باران که می بارد تحمل همه چیز را آسان تر می کند... کلمه های تلخ...حقیر...سرد... مثل گرد و خاک پشت شیشه شسته می شوند....
بلند می شوی و پرده را کنار می زنی. «باران مثل یک لشکر اسب سیاه...»  آرزو می کنی کاش تو هم قاطی ابرها می باریدی و تمام می شدی... 
.............................................................................................................................................................................
*«سنگی است این روزها /بر گرده ام/می کشم تا شب های سوت و کور مادرم» ص.رها

گزینه ی 5

داشتم فکر می کردم، ما رو انتخاب هامون می سازه. حتی کوچیکترین هاش مثل اینکه  انتخاب کنی از همین سوپری مجهز سر راهت خرید کنی یا گاهی ۴ قدم بری بالاتر و از اون پیرمرد گرون فروش و بدعنق،  ماست بخری ( که شاید اونم  اگه مشتری داشت نه گرون فروش می شد و نه بد عنق!)

- یا مثلا اینکه انتخاب کنی هر روز به حراست  در دانشگاه  مطیعانه جواب پس بدی یا جرئت کنی ۲ کلمه جلوش وایسی تا حداقل کاری که می کنی این باشه که به سهم خودت، به حاکمیت بی چون و چراش خشی بندازی...

 - اینکه انتخاب کنی سر کلاس، صدای گنجشکا رو گوش کنی یا صدای استاد رو!.... از پنجره ی کلاس، پایکوبی دونه های بارون رو روی پشت بوما  تماشا کنی یا تجزیه و ترکیب جمله های عربی رو روی تابلو!

- برای رفیقت طبق قاعده ی " دوست سنگ صبوره" از درد و دلایی بگی که دل سنگم آب می کنه یا انتخاب کنی همون ماهی باشی که به قول " رابیند رانات تاگور" «روشنی اش را به دیگران می بخشد و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد»

از همین ها بگیر و برو تا اون انتخاب های بزرگ: انتخاب بین عقیده ها و عقده هامون- بین نان و ناممون با انسانیتمون-بین قلب و عقلمون -(بین حوزه و دانشگاه! )۱- بین زنده بودن و زندگی کردن و گاهی بین زنگیمون و حقیقت...

عجیب اینه که بعضی از ما آدم هاهیچ انتخابی نداریم! یعنی هیچوقت متوجه نمی شیم چیزی که سیاه کردیم یه خونه از صدها خونه ی یک پاسخنامه بود...

بعضی هامون هم  -همیشه پاسخنامه مون رو ـ چون نمره منفی داره ـ سفید تحویل می دیم ...

 بعضی هامون هم همیشه انتخابمون گزینه ی الفه!

*********

" شل سیلور استاین " فکر کنم  توی  " باغ وحش عمو شبلی" اش بود که می گفت: "من یه شیر قوی نقاشی کردم و یال هاش رو. اما بعد دلم خواست و پاکش کردم.شیر بیچاره...

اِ...اِ... حالم داره بد میشه نکنه یکی هم داره من رو پاک می کنه؟! "۲

الان هم پاسخنامه ها دارن به سرعت پر میشن و آدم ها  شکل می گیرند... و من که به سطرهای آخر این انتخابم رسیدم گمون می کنم همون طاهره ی سطر اول نیستم...

......................................................................................................................

 

پ ن۱: استاد محترممون داشت برای جدایی عشق و عقل ،جدایی حوزه از دانشگاه رو مثال می زد و لابد اینجا دانشگاه محضر عقله و حوزه محضر عشق دیگه!

پ ن ۲:ببخشید، فکر کنم زیادی نقل به مضمون شد!

به خودم گفتم فقط یکی از این میدون زنده بیرون میاد. پس یا باید از پا دربیارم یا از پا دربیام...

قد راست کردم و برای چندمین بار یکی از اون لیست های طویل مخصوصم نوشتم که می بایست تا آخر هفته کلا خط می خورد. می خواستم "دیوار بن بست رو با بال هایی که از گرده ام جوانه زده بود نا امید کنم"  البته طول کشید تا با بال های تازه ام کنار بیام چرا که جای بال های شکسته شده ی قبلی جوونه زده بودن و هی زق زق می کردن و امانم رو می بریدن... عادت های زنده بودن که داشت کم کم از یادم می رفت دوباره برگشتن... مثلا دیگه اذیت نمی شدم از اینکه سر کلاس استادی نشستم که به اسم شاهنامه بهمون شاهدنامه درس میده! فقط با خودم می گفتم"خوب  ببینش، این دقیقا یکی از اوناییه که فردوسی ازشون بیزاره و گفته:

زیان کسان از پی سود خویش       بجویند و دین اندر آرند پیش"

 بعد به بزرگی جرمش هر و کر توی دلم می خندیدم .انگار من هم داشتم یاد می گرفتم که از همه ی موقعیت ها لذت ببرم!

بچه ها می پرسیدن که اوضاع دانشکده چطوره؟ همه چیز عین کارشناسی بود... همون درسها... همون کلاسا... همه ی لحظه هایی که باز سر بریده می شدن... اما جواب من به همه این بود که "در کل خوبم!"

آره  من حساب و کتاب هام رو کرده بودم و حالا احساس ذره ای رو داشتم که داره در طول یه سیم حرکت می کنه و به خاطر نیروی مقاومت و اصطکاکش با محیطش( سیم) خونه ها روشن میشن! اون شب که داشتیم با صابر ژله درست می کردیم پرسیدم: "صابر برای  یه جسم که داره حرکت می کنه نیروی مقاومت چقدر که باشه میتونه متوقفش کنه؟! "

همیشه صابر یه جوری توضیح میده که برای لحظاتی به فیزیک علاقه مند میشم! بسته ی ژله رو روی میز حرکت میده: "ببین هر چی جسم سبکتر باشه و سطح صاف تر، اصطکاک کمتره و جسم راحت تر حرکت می کنه ( بعد قسمت هایی از میز که پوست پوست شده رو نشون میده و میگه) اما اگه سطحی که روش حرکت می کنه زبر باشه کار جسم سخت میشه و اونوقت باید نیروی بیشتری بهش وارد بشه تا بر نیروی مقاومت غلبه کنه  وگرنه متوقف میشه "

سرش رو بالا میاره: " چرا میخوای گریه کنی طاهره؟!"

****

همیشه وقتی همه چی خوبه یه اتفاقی می افته که گند میزنه به همش... سرم رو که بالا آوردم دیدم دیگه هیچی برام مهم نیست... نه دلم می خواست به بساط صبحونه که صابر برام چیده بود و رفته بود لب بزنم، نه مثل هر روز صبح لیست مخصوصم رو مرور کنم... این جور وقتا آب تسکین دهنده ی بزرگیه... : گوش کردن صدای شرشرش از یه آبشار کوچولو توی باغای چنار یا فقط اکتفا کردن به یه دوش گرفتن اول صبح!

 زیر آب که بودم یه دفعه به خودم اومدم دیدم دارم دنبال یه موضوع بکر برای مقاله میگردم...دارم تصور می کنم که اولین حقوق رسمی ام رو کلا میدم کادو برای خانواده ام: برای صابر یکی از گوشی ان 70 که دوسش داشت و گم کرد میگیرم. برای  مادر یه چادر نوی توپ که فقط توی تبریز پیدا میشه، برای داداش کوچیکه که حالا انگار بزرگ شده که رفته وکیل بشه یه لباس شیک که بین دوستای دانشگاهش بدرخشه .... 

شاید این همون اولین مانعی بود که داشتم ازش رد می شدم... افسوس خوردم که چند بار تا حالا به اولین مانع که رسیدم به خیال بن بست همه چی رو ول کردم....

****

الان احساس می کنم یه جسم سنگینم که داره روی یه سطح زبر آروم آروم حرکت می کنه...

تو خودت را دوست نداری

امروز دیدم می تواند پیش بیاید که وقتی تنهایی بلند شوی و به خاطر خودت سماور را روشن کنی و توی قشنگ ترین فنجان خانه برای خودت چای سرو کنی و درست همان وقت که فنجان به دست از جلوی آینه رد می شوی صورتت را، مدل جدید موهایت را ، سبز و نارنجی لباس هایت را توی آینه ستایش کنی...

 برای اولین بار به خاطر خودت ، فقط به خاطر خودت دستی به دور و برت بکشی و لیست دست نخورده ی کارها را که جلوی آینه جا خوش کرده است چند تا خط بیندازی...

 برگردی به همه ی لحظه هایی که هیچکس حق را به تو نداده است و همه از تو گذشت خواسته اند و گذشت... برگردی و حق را به خودت بدهی و دست نوازشی به سر خودت بکشی! و بعد به یکی مثل "جان گری " که توی کتاب " راه موفقیت" اش هشدار می دهد : " خود دلسوزی یکی از موانع موفقیت شخصی است" بگویی : " درک!"

همچین روزی است که وقتی از خواب بعدازظهر بیدار می شوی و خودت را با یک یادداشت و یک غروب تابستانی غربت، تنها می بینی ، ترش نمی کنی و همه ی دلیل هایی که قلمت را غمگین می کند و داد دوستانت را در می آورد بی معنی می شود و فکر کردن به همه ی آنهایی که به معیار و مقیاس های دنیایی نزدیک و خویشاوندت هستند اما بست نشسته اند تا شکستت را ببینند  دیگر شکنجه ات نمی کند و می توانی دلت را خوش کنی به همان چند نفری که خیلی دورند اما خیلی نزدیک!

بعد دلتنگی ات را با چایی ات هورت می کشی و توی ذوقت نمی زند این همه غربت و سردی اینجا که با گذشت 1 سال و نیم هیچکدام از همسایه هایت - که گاهی باهاشان خوش و بش هم می کنی - حتی اسمت را نپرسیده اند و صاحبخانه تان - که با هم توی یک حیاط زندگی می کنید و از یک باغچه اکسیژن می گیرید و حداقل روزی یکبار چشم در چشم می شوید- با اینکه زحمتش برای او فقط یک مراجعه به قرارداد بود  روی کارت عروسی پسرش برایتان می نویسد: " آقای همسایه با بانو"!

و دیگر از اینکه دوستانت توی آخرین روزهای با هم بودنتان ( درست وقتی که تو احساس می کنی با رفتنشان دارد توی قلبت حفره ای خالی و تاریک درست می شود) نمی خواهند که تو توی جمعشان باشی و بی خبرت می گذارند غصه ات نمی گیرد

و این غروب تابستانی غربت ، نعمت بزرگ تنهایی را یادت می آورد و باز مثل روزهای دبیرستان صدای شریعتی- خدابیامرز- می پیچد توی گوشت که:

" تنها ماندن فلسفه ی انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار و هر روز جهادی باید که انسان ماند و هر روز جهادی نمی توان"

در حوالی من...

-        خسته ام اما از ساعت ها تایپ مداوم نیست. تایپ کردن رو دوست دارم چون دست ها و چشم ها و ذهن آدم مجبورن کار کنن و همه ی اعضات رو درگیر می کنه و تا وقتی که صفحه هایی برای تایپ کردن داری فرصتی نداری که به چیزهایی که آزارت میدن فکر کنی و با نخواستنی ها رو به رو بشی...

خوابیدن رو هم به همین خاطر دوست دارم و اولین دست آویز من در مواقع ناراحتیمه. چون همه ی اعضا به خواب میرن... یک فرار دسته جمعی از لشکر دشمن!

از قضا این روزهام همش پا به فرار گذاشتم و " کلا 2 ساعتی سر ظهر بیدار بودم"

- تا حالا شده در حال انجام کاری نزدیکای آینه بشینید؟ برای من چون کامپیوترمون بغل دراوره زیاد پیش میاد. آدم هی با ابروهاش ور میره ، تحولات جوش هاش رو بررسی می کنه، خودش رو با چشمای کشیده تر ،سیاه تر ، درشت تر  تصور می کنه و آه از نهادش بلند میشه ، بی اختیار هی شونه رو ورمیداره و موهاش رو به این سمت و اون سمت شونه می کنه و این وسطا کم کم دستگیرش میشه که چقدر پیر شده.......

- این روزها هر جای خونه که میرم سراغ کاری، یه تیکه از یادداشت هام رو پیدا می کنم: توی جیب لباس های زمستونی ، لا به لای سالنامه ی 89، توی کابینت ، قاطی جزوه های مغناطیس صابر.... آخه چند وقته دفتر 40 برگ کاهیم رو گم کردم و اصلا دیگه عادتم شده که به هر تیکه کاغذ سفیدی که میرسم سیاهش کنم بدون اینکه گرهی رو باز کنه... یکی رو از گروی دو دربیاره... شمشیر برایی رو از پوسیدن توی غلافش نجات بده... همینطور به سیاه کردن تیکه های کاغذ ادامه میدم بدون اینکه پیش مادرم ، خونوادم  روسفیدم کنه...

- بهانه ای برای آپ کردن نداشتم... پنجره ها باز بود و باد توی پیراهن سفید پرده ها می رقصید و دلم خواست که بنویسم...

این تابستونم شاید مال خودم باشه... خریدمش به بهای دلتنگی مادرم وقتی که بدون من چای عصرونه اش رو توی ایوون می خوره و دلش رو به باغچه ی کوچیک حیاطش خوش می کنه.

من توی باغچه ی مادرم همون نهال خرمالویی  بودم که بهار پیش هی خشک شد و جوونه داد و مادر هی تیمارش کرد اما ... آخرش خشک شد و مادر باز به سبز شدنش دل می بست و حاضر نمی شد اسکلتش رو دربیاره و به جاش یه نهال سیب خوش قد و بالا بکاره....... به خدا هم گفتم ،کافیه مادر یه غروب تابستونی نباشه که این نهال خشکیده اش رو تماشا کنه و به سبز شدنش دل خوش کنه اونوقته که همه ی بهانه های کوچیکم رو ازکف میدم و جرئتی رو که روزها است منتظرشم برای نقاشی کردن اون تابلوی سرخ روی زمینه ی سفید پتو ، در یک آن پیدا می کنم.  

بهانه ها... همین چند ساعت پیش داشتم فوسیس رو میخوندم که عزم کرده دنبال بهانه های کوچیک خوشبختی بگرده و من دنبال بهانه ی بزرگتریم که وادارم کنه برم دنبال این بهانه های کوچیک...

این روزهام روزهای بی بهانه و بی رویایی ان... هر نیمه شب قبل اینکه خوابم ببره زور میزنم تا خودم رو بسپارم به دست رویایی اما هیچ دستی حاضر نیست یه جنازه رو بگیره...

این روزها یأس حوالی من پرسه میزنه چون دیگه کسی نیست. به همین خاطره که وقتی دو تا دختر رو می بینم که توی مقبره الشعرا دست انداختن گردن هم ، تنگ هم نشستن و گرم صحبتن می خوام شاخ دربیارم. و وقتی میشینم پای سریال "خاطرات یک خون آشام"  به دوستی الینا و بانی و کارولاین و... حسودیم میشه . و نمیدونم توی مطب دکتر چطور اون خانوم شال آبیه با اون خانوم عینکیه انقدر زود دوست شدن و کارشون به قاه قاه خنده هم رسید؟!

حوالی من دیگه خیلی کسا نیستن. نمیخوام باشن... چون این اواخر نا امیدم کردن... خیلیا که بهشون دل خوش کرده بودم... اعتقاد داشتم... امید بسته بودم... نا امیدم کردن.

راستی کدوم بزرگی بود که می گفت: " هرگز امید را از کسی نگیرید شاید تنها دارایی اش همین باشد" ؟

چشم هایم


 « طاهره، " الانگادا" دو تا بچه زده» . « بیا ببین لوبیایی که کاشتم دو تا دونه داده». « یه خبر خوب: "دیفن باخیا" برگ تازه درآورده»...

چند وقت است که دیگر این جمله های صابر سر شوقم نمی آورد و از آب و آفتابِ گلها خبری ندارم و فقط چند روز یک بار می بینم که صابر پارچ به دست می رود سراغشان و صبح ها هر چقدر هم که عجله دارد کاکتوس ها را به آفتابِ پنجره می رساند و هر ظرف خالی ای که دستش برسد دانه ای در آن می کارد و سمپاشیشان می کند و ویتامین بهشان می زند و...

حتی اینکه خرداد دارد از راه می رسد و گاهنامه مان -«چرتیک »- که قرار بود فروردین یا اردیبهشت برسد دست مردم هنوز آماده ی چاپ نیست و سیل اس ام اس های گله آمیز مردم هم تکانم نمی دهد...
جواب کنکور می آید و همهمه ای میان بچه ها به پا می شود و من که برایم اصلا مهم نیست هر روز به صابر که خواهش می کند و اعتراض می کند و قانع می کند تا بروم سراغ کارهای ارشدم، قول فردا را می دهم...
روزهایم دچار حاتی شده اند که می شود بهش گفت پوچ گرایی یا افسردگی یا...
دیگر برایم عجیب نیست که همه ی اطرافیانم هم شبیه من هستند و مرکز مشاوره ی دانشگاه را غرق کرده اند. از سپیده و الهام و فرزانه بگیر تا دوست های صابر:  محمد و ایمان. هفته نامه ی سلامت توی شماره ی سیصد و بیستش زده بود: « برقرار کردن یک رابطه با همسایه ای خوش بین ، دوستی امیدوار،  یا همکاری خنده رو می تواند تاثیر بسیار مثبتی روی روحیه ی شما داشته باشد. حالا هر چقدر صمیمیت یا رفت و آمد شما با اینگونه افراد بیشتر باشد اوقات بهتری را هم در زندگی سپری خواهید کرد مثلا اگر نصف روزتان را با افراد شاد بگذرانید 42درصد و اگر یک سوم وقتتان را با آنها باشید 22درصد شادتر از روزهای قبل خواهید بود »  ببینید شیخ سعدی چه روان شناس بزرگی بوده که هفت قرن پیش توصیه می کند:
ز بخت روی ترش کرده پیش یار عزیز        مرو که عیش بر او نیز تلخ گردانی
به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو       فرو نبندد کار گشاده پیشانی
و حالا من و اطرافیانم همدیگر را می بینیم و می شنویم و در هر برخورد به « چه خبر؟» ها و « چطوری؟» های هم هیچ جوابی نداریم بدهیم جز اینکه « اصلا حال هیچی رو ندارم» « اعصابم داغونه» و...
در گیر و دار این نهییلیسم و ظرف های روی هم مانده و چرتیک عقب افتاده و یک عالمه بی انگیزگی ، چشم هایم قرمز می شوند و درد می گیرند و دو روز باهاشان سر می کنم و از دکتر رفتن به دلیل نداشتن حوصله سر باز می زنم تا بالاخره پیش پا فشاری های صابر از رو می روم... دکتر می گوید چشم هایم به خاطر تب روماتیسمی ام و قطع خودسرانه ی آمپول هایم التهاب پیدا کرده اند و از این به بعد باید مدام تحت نظر باشند و احتمالا به قلبم هم آسیب رسیده است.
به یکباره رفیق کودکی ام که 10 سال است بی صدا در کنارم زندگی می کند و خوراکش فقط ماهی یک پنی سیلین است، با این قدرت خودش را نشان می دهد...
حالا که مردمک هایم به خاطر قطره هایی که مصرف می کنم گشاد شده اند و یک خروار نور وارد خودشان می کنند، به سختی می توانم از خانه بیرون بروم، همه چیز را تار می بینم و برای خواندن یک اس ام اس چند بار گوشی را جلو و عقب می کنم تا صابر با مهربانی از دستم می گیرد: « مگه نمی گم هر چی می خوای بده برات بخونم؟!»
به سختی می توانم پشت مانیتور بنشینم و وب بچه ها را بخوانم یا این صفحه را تایپ کنم. این هفته نه 40چراغ را گرفته ام ، نه همشهری جوان و نه سلامت.چند وقت بود دلم می خواست عقاید یک دلقک را دوباره بخوانم بر می دارمش اما بیشتر از این نمی توانم  ادامه بدهم:« گمان نمی کنم هیچ انسانی در دنیا قادر به درک یک دلقک باشد، حتی یک دلقک هم نمی تواند دلقک دیگری را خوب بشناسد چون...»
با اینکه می دانم با تمام شدن قطره ها این تاری هم تمام می شود اما وقتی صابر را نگاه می کنم ترس قلبم را می فشارد که « نکنه دیگه هیچوقت نتونم صابر رو درست ببینم؟!»  حالا که بعد از 70 روز دارم می روم شهرمان دلم حسابی می گیرد که نمی توانم یک دل سیر چهره ی روشن مادرم را ببینم و خنده های سها و دندان های تازه ی مهسا و ساعت های مطالعه ی حمید را توی دفتر برنامه ریزی اش. که باید بی خیال امامزاده رفتن بشوم و باید قبول کنم که چشم هایم از پس ساعت ها آفتاب تیزِ  باغ های چنار بر نمی آید.
وقتی به چشم هایم که همه مردمک شده اند توی آینه نگاه می کنم  به خودم می گویم:« اگه این وضع همیشگی بود چی؟!
اونوقت دیگه نمی تونستم هیچ چی بخونم و نمی تونستم راحت آسمون رو نگاه کنم و حتما دیگه نمی تونستم ارشد هم بخونم» بعد به خودم جواب می دهم : « اما این همه آدم نابینا ارشد می گیرن و زندگی می کنن و می تونن بخونن..... اما... همه ی کتاب هایی که من دوست دارم بخونم که نسخه ی مخصوص نابینایی اش نیست! »


اگر این چند روز خودم را با کارهای خانه مشغول نمی کردم و نمی افتادم به جان شیشه ها و ملحفه ها و دم کنی و دستگیره و رومیزی و... تا حالا این فکرها دیوانه ام کرده بود.

امشب خوشحالم نه به خاطر اینکه دیروز چشم پزشک گفت چشم هایم خیلی خوب به دارو جواب داده اند وسلول های مریض به شکل قابل توجهی کم شده اند و ااتهابشان احتمالا ربطی به رماتیسم ندارد. بلکه به خاطر اینکه فهمیدم هنوز خیلی چیزها هست که دوست دارم: نگاه کردن دوباره به آسمان، خواندن همه ی کتاب هایی که دوست دارم، شفاف دیدن همه ی کسانی که می خواهمشان.

هنوز خیلی چیزها برایم مهم است: خواندن، نوشتن، شاید ارشد، قلبم ، چشم هایم.

...یک مشت خاکستر

آرزوهایم دستشان را از دستم بیرون می کشند و لا به لای جمعیت دور می شوند.بلند می شوم و توی پیاده رو راه می افتم... وقتی راه می روی کمتر کسی متوجه اشک هایت می شود... توی پیاده روی خلوت مردی با شلوار طوسی و پیراهن آبی که عصبانیت چنگ زده و صورتش را مچاله کرده، به سمتم می آید.  آرزوهایم لا به لای جمعیت گم می شوند و فقط کلاغ های سیاه روی بلندترین شاخه های درخت ها می نشینند.

کلید را که توی در می چرخانی استرس خانه ی خالی ، سفره ی خالی ، دفتر خالی ، پشت خالی ..به پیشوازت می آیند و  خوبی غربت همین است که همه ی اینها هم که دوره ات می کنند  تو باز می توانی ساعت ها با صدای بلند گریه کنی و خیالت راحت باشد که کسی نیست که در خانه ات را بزند و بپرسد که چرا؟!

زیر زمینی است با ظاهر قصر... این همه لوازم لوکس تا حالا یکجا ، توی یک خانه ندیده ام...! توی خانه های اطرافیان ما از این چیزها پیدا نمی شود. کمد اسباب بازی ها با کلی بلدوزر و بیل و کمباین و انواع تفنگ و شمشیر و زوبین و خنجر و یک باغ وحش حیوان پر شده است. خرگوشی چسبیده به شیشه ی کمد ، دارد خفه می شود و چشم هایش از حدقه بیرون زده...

در خیالم سعید را می نشانم پای کمد و هیجان و شادی را توی چهره اش نگاه می کنم و لبخند می زنم... سر که برمی گردانم چشم های  فرزانه را می بینم که نگران دوخته شده به من و حالت های صورتم را آنالیز می کند تا بداند چقدر از هر جمله را متوجه می شوم. زهرا هم قول می دهد که بعدا همه را برایم ترجمه کند اما دیگر اهمیت نمی دهم. انگار کلاس «کلیله» است و از پنجره نشسته ام به تماشای گنجشک ها، می روم سراغ بچه ها:بچه های لبخندهای سرخ و روی زرد، بچه های کوچک بی پیراهن، بچه های بدون کودکی، بدون عروسک را از کوچه های چنار ، از خیابان های تبریز، از زیر آفتاب سوزان سیستان، از حلبی آباد های تهران، از محله های عریان هند، مالزی ، کومور، ناکجاآباد...!یکی یکی  دستشان را می گیرم و می آورم می نشانم جلوی کمد اسباب بازی ها و شادی و لبخند را توی صورتشان تماشا می کنم و می خندم.

همیشه همین بچه ها هستند که همه چیز را زهر مار آدم می کنند... درست وقتی خودم را با لباس های زیبای کادوی صابر توی آینه ورانداز می کنم ... با هر لقمه ی غذایی که دوست داریم و یک شب تصمیم می گیریم به خودمان سور بدهیم... پیداشان می شود... کاری نمی کنند...فقط لبخند می زنند و همین کافی است که آدم گر بگیرد و توی لباس نو اش بشود یک مشت خاکستر!

دارم لبخند پسرک سیاه سوخته ی سیستانی را - که دایی عباس می گفت هر روز می آمدند دم شرکت تا ته مانده ی غذاها را... – تماشا می کنم که با شنیدن صدایش یادم می آید جلسه رسمی است! (سرت را هم که برنگردانی می توانی بفهمی صدا از توی یک یقه ی بسته و کیپ شده ویک حنجره ی پر از شعارهای تلخ و دهانی تعبیه شده در میان ریش های انبوه بیرون می آید!) صدایم می زند: «همدانی فراری !» خودش می داند که از اهالیشان نیستم و خونم با آنها توی یک رگ نمی رود! من آدمش نیستم که زنده ها را فدای رفته ها کنم که حاصلی ندارد جز این همه کمد و بوفه...

زهرا شکلات که تعارف می کند می گوید: «اگه هر وقت هم احساس کردی با روحیه ات سازگار نیس می تونی ادامه ندی ...»    می گویم:« نه مهم نیست کار ویرایشیه دیگه» و در تمام مدت با همین لالایی وجدانم را که خودش را به در و دیوار جمجمه ام می کوبد خواب کرده ام...

نگاهشان که می کنم شکلات توی دهنم زهر می شود ودر خودم می نالم: «خوش به حالشان، دوره ی شاهی عقاید اینها است. چه ساده می توانند برای چیزی که دوست دارند کار کنند و ما چه نمی توانیم برای چیزهایی که عقیده داریم بجنگیم! حتی جان بکّنیم...!»

پا توی پیاده رو که می گذارم اکسیژن برایم یادآوری می شود... مرد با پیراهن آبی و شلوار طوسی به من که می رسد عصبانیت مثل یک قطره اشک ته نشین شده توی چشم هایش. دستم را می گیرد و همه ی لباس های زیبای دنیا پیشکشم می شود...توی پیاده روی شلوغ ،پسرک سیاه سیستانی لا به لای جمعیت گم می شود، شاخه های درخت ها مالامال کلاغ شده اند تا یادم بیاورند که اینجا سهم بودن کلاغ ها بیشتر از گنجشک ها است. از لا به لای سیل کلاغ ها تکه پاره های آسمان را نگاه می کنم :

« خدایا توی همه ی خالی ها هم ، از سازگاری ها حفظمون کن....»