از توی چمن ها با احتیاط قدم برمی دارم تا گل های زرد زیر پام له نشوند. به این کار عادت ندارم. تمام کودکی و نوجوانی ام را بی مهابا توی چمن ها راه رفته و دویده ام. ترسی نبود که روی گل ها راه بروم. گل های دیگری بود که جایش را بگیرد. اما اینجا که چنار نیست. باید احتیاط کنم.
توی چمن ها راه می روم و به این فکر می کنم که این روزها از دانشگاه نمی شود دل کند. در راهم به مجسمه ی شهریار لبخند می زنم که از وقتی آمده پشت کرده به مسافران بوفه و مسجد و نگران، زل زده به ساختمان نیمه کاره بدقواره ای که همین روزهاست تکمیل بشود و جلوی دیدش را خاکستری کند.زل زده و هی حرص می خورد . بی تفاوت به همه ی ما- هم زبانان و غیر هم زبانانش- که هر روز از کنارش می گذریم و به راه دین یا به راه دنیا می رویم! و ما بی تفاوت به او...
از این دو راهه راه همیشگی من مشخص است: بوفه! می روم و از دختره ی مسئول بوفه -که جدید آمده و هنوز بهش عادت نکرده ام - مثل همیشه کیک تاینی می گیرم و همینطور که توی راه گاز می زنم به سمیرا فکر می کنم که یک روز سر کلاسی بلند شده بود و بی خبر رفته بود بوفه برای من که صبحانه نخورده بودم تاینی خریده بود. لبخندی پخش می شود روی صورتم...
توی یک گوشه از چمن های اطراف دانشکده ولو می شوم. دفترچه چک نویسی را که الی بهم داده درمی آورم. به آرم روش « سردخانه میوه آذر سیب» نگاه می کنم و لبخند می زنم...
صفحه ی اولش بیت هایی از ناصر خسرو نوشته ام:
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا
بر حال خویشتن چو دمی ژرف بنگرم صفرا همی برآید از انده به سر مرا
ناصر خسر را دوست دارم. حالا هر چقدر هم که خودش داد بزند که شاعری نشد کار و زندگی و هر چه هم بگویند او شاعر نبوده، مبلغ اسماعیلیه بوده. درکش می کنم انگار... شاید اگر نیاز نبود او برای مکتبی که به آن اعتقاد داشت فعالیت و تبلیغ کند، شاعرتر می شد... شاعر بهتری می شد...
مشغول نوشتن که می شوم. گاهی صدای موتور حراستی ها حواسم را پرت می کند. گاهی هم رقص فواره ی کوچکی توی چمن های چند قدم آن طرف تر. به صابر پیام می دهم : « اصلا عجله نکن. من جام خیلی خوبه... » روزهاست به این فکر می کنم که اینجا را دوست دارم.دانشگاه را می گویم. دلم می خواهد از دست گروه و کلاس ها خلاص شوم اما دانشگاه را دوست دارم.
یک وقتی فکر می کردم جایی که بییشتر از همه توی این شهر دوست دارم ارزان سرای «پرک» است. فروشگاه کوچکی در بازار که گهگاهی همینطوری هم شده سری به آن می زنم و من که اهل خرید نبودم همیشه با جیب های خالی و نایلکس های پر، ازش بیرون می آیم. بهانه ی خوبی است... بعد هم شاید پارک خاقانی که عصرهای دل انگیزی را در پاییز ها و بهارها در آنجا گذرانده ایم، من و صابر و فلاسک چایمان!
شاید هم عینالی که یک وقتی هر هفته ازش بالا می رفتیم و حالا هم گهگاهی. شاید هم خانه ی اولمان- زیر زمین شیک و تر تمیز و ۳۰ متری! با آدم های دوست داشتنی، توی خیابان «اره گر» تبریز که چند ماه اول ازدواجمان را آنجا گذراندیم...
اما حالا می دانم همیشه جایی که بیشتر از همه جا توی این شهر دوست داشته ام دانشگاه بوده...همین چمن هایش به آدم احترام می گذارند. بر خلاف آدم هایی که چند قدم آنطرف ترند، داخل دانشکده ادبیات، طبقه ها را که بالا بروی چهارمین طبقه می شود. البته اجازه ندارید از بالابر استفاده کنید. چون احتمالا شما نه «بار» هستید و نه «فرد پیر»!
حتی بعضی باغبان هایش هم به آدم حرمت می گذارند. یک وقت هایی که می بینند سخت فرو رفته ای توی یک تکه کاغذ و داری زور می زنی خودت را توی سطرهاش جا بدهی، یک وقت هایی که می بینند شده ای یکی از نت های آهنگی که گوش می کنی...می فهمند.... دلشان نمی آید از روی چمن ها بلندت کنند. هی این پا و آن پا می کنند و چمن های ان طرف تر را برای چندمین بار آب می دهند شاید تو خودت را به سطر آخر برسانی...
امسال که نه بچه ها هستند و نه کار کانکس، من خیلی روزها را ولوام توی این چمن ها. با دکلمه ی شاملو از شعرهای «بیکل» یا اهنگی از «کیتارو»، «لاچینی»... با کتابی... مجله ای... اما امروز، همین که نشستم توی این چمن ها، یاد روزی افتادم که مرتضی ملک محمدی آمده بود برای خداحافظی... برگه تسویه اش توی دستش بود و می گفت می خواهد آخرین جایی که می رود کتابخانه دانشکده باشد... جق هم داشت. من شک ندارم که کتابخانه هم بدون او احساس تنهایی می کند... آن روز من بودم. الهام بود. سمیرا بود. فرزانه هنوز بود! معصومه هنوز بود! توی همین چمن ها نشستیم دور هم. برای اولین و آخرین بار! روز سختی بود اما آخرین روز «ما چند نفر» نبود.
اینها را از توی چمن های دانشگاه می نویسم برای شما. شما که می دانم حتما هست یک گوشه ای ازش که هنوز لبخند به لبتان بیاورد...
صابر دارد می آید. باید بساطم را جمع کنم. تند تند در صفحه ی اول دفتر چک نویسی که الی داده ، زیر شعر ناصرخسرو می نویسم:
« دیگر کژدم غربت آنقدرها جگرم را آزرده نمی کند. گذاشته امش کف دستم. سیاه و براق است. با دمی سر بالا و با شکوه. دارم نگاهش می کنم و بهش لبخند می زنم...»