X
تبلیغات
بادبادک هایم
تو که با خودت خبر بد به خانه نمی آوردی عزیزم؟!! آن «چرتیک»* ها را بده به من... بلند شو باید جمعش کنیم... هر چه هم که این صفحات را پرسه بزنی،دیگر فایده ای ندارد...هر چه هم که گلهای حاشیه ی ستون شعر را با کاسه ی چشمهات آب بدهی، سبز شدنی نیستند...هرچه هم برویم جی تاک و من و تو از این ور گریه کنیم و «منصور» و «بهنام» از آن ور... هر چند بار دیگر هم که با امید زنگ بزنی «بیمارستان قائم» اسدآباد و حالش را بپرسی؛ پرستار همین جواب را بهت می دهد: «افشین تمام کرده است...»

ما از قدیمی های این جمع نبودیم، ورود آنها به زندگیمان هدیه ی خدا بود و چه کسی باور می کند که ما تنها به همین هدیه پشتمان قرص است؟! کدامشان باور می کنند که از ستونهای زندگی تو و منند و وقتی یکیشان اینطور فرو می ریزد...؟! چه کسی باورش می شود که چقدر برایمان مهمند؟! کاش به افشین گفته بودیم که وجودش چقدر به لحظه هایمان معنا داد...کاش دانسته باشد که چقدر دوستش داشته ایم...

یادم که نمی رود، دستم توی دستهای بزرگت بود که اولین قدم را گذاشتیم توی کوچه های چرتیک بعد همان جا میخکوب شدیم و نگران، زل زدیم به چشم هایی که از لای پرده ها می پاییدندمان. افشین از اولین پنجره هایی بود که به رویمان باز شد و دستی که به دوستی برایمان تکان داده شد... بعد آمد و کنارمان قدم برداشت... می پاییدمان که زمین نخوریم... به بن بست نرسیم... تند نرویم.... و دستی شدکه تکانمان داد. آرام آرام دست دیگران را گرفت و آورد توی راهمان. دیگرانی که بعدها شدند همه کسمان.

امروز بود که خبرش را به خانه آوردی... درست امروز بعدازظهر... حتی اگر می دانستم چندمین روز از روزهای خداست، تاریخش را هم یادت می آوردم... چرا که باید باور کنیم نازنینم... باید بپذیریم تا بتوانیم پنج شنبه پا بگذاریم به چنار**. چناری خالی از او!

اما فردا افشین برمی گردد چنار. شاید روی شانه های منصور... شاید بهنام زیر تابوتش را بگیرد... بی شک اشک های مرتضی راهی اش می کنند تا توی خاکی آرام بگیرد که همین بیست و چند سال فرصتی را هم که داشت، جنگید برای سبز شدن آن . اما من نگرانش هستم صابر... نگرانم که آنجا هم آرام نگیرد... که دغدغه هاش را با خودش برده باشد... که برای تاخیر چرتیک... برای غلط های تایپی صفحه شعر... برای تندروی های ما... اخم کند، قهر کند، اس ام اس هایمان را جواب ندهد... تهدیدمان کند که می رود...

بخوان عزیزم... برای چهارمین و پنجمین بار غزلش را بخوان اگر آرامت می کند...بیتهاش را گریه کن... نگران من هم نباش که پلک هام از هم باز نمی شوند.امروز 2 ساعتی شاید مانده بود که آن موتوری سبز بشود جلویش...2 ساعتی مانده بود که افشین تصمیم بگیرد با تمام توان فرمان را بپیچد و از جاده بزند بیرون... 2 ساعتی مانده بود که باز به نفع دیگران بکشد کنار... من از مطب دکتر الهی آمدم. دز «سرترالین» ام را برد بالا... خدا خوب بلد است پازل بچیند.نه؟!

نگاههای غمگینت را به من ندوز. عمقش را میدانم... من هم حفره ای به همان عمق در قلبم دارم... گوشی ات را زمین بگذار عزیزم. به کدام افشین می خواهی اس ام اس بدهی؟! « افشین تمام کرده است...» . از همین بعد از ظهر لعنتی تا حالا، چند نفر این خبر را بهمان داده اند؟! باید این را باور کنیم تا پنج شنبه دوش به دوش دوستانی که یادگار او هستند - منصور، بهنام، مرتضی، شهرام، مجتبی، محسن و...- برویم سر خاکش و با او دوباره پیمان ببندیم! با افشینی که دیگر نمی بینیمش و دلتنگی 3 ماهه ی تو و من برایش، ابدی میشود... با افشینی که تمام کرده است اما تمام نشده است!

و به هم تکیه کنیم و بلند شویم و هر کاری را بکنیم که می توانست خوشحالش کند...  قول بدهیم که دیگر داغ نکنیم..چه می دانم،. تند نرویم... «هیچ کدام از مردممان را از خودمان نرنجانیم»...او همین را می خواست نه؟!

حتی اگر کاغذ از اشکهایمان خیس شد بنویسیم. تا «چرتیک به هر قیمتی شده همیشه بماند». همیشه دغدغه اش همین بود. نه؟!

و از فردا باید با چناری خالی از او بسازیم ، با چنارستانی که لبخند افشین از لبهایش پاک شده است... با دوستانی با حفره هایی خالی در قلبشان ... با صفحه شعری که دیگر او نیست که مسئولش باشد...

و از فردا دیگر باید قناعت کنیم به عکسش که همین روزها قاب می شود روی دیوار خانه مان، به صدای ویولونش که چند روزی پیچید توی گوش خانه مان و تا همیشه ماند. به بیت هایش، به کتابی که همین اواخر به کوشش او ورق زدیم، به خاطرات حضورش در گوشه و کنار تبریز، به عطر حضورش در بنای یادبود سید جمال، به یادش...

یادش گرامی

.......................................................................................

* گاهنامه مردم چنار وابسته به موسسه فرهنگی اجتماعی چنارستان

** روستای زادگاه ما

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 | 5:16 | نویسنده : طاهره محمودی رحمت |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.